تبليغاتX
حیاط کوچک پاییز

baghebybargy

قاصدک

baghebybargy

http://baghebybargy.blogfa.com

حیاط کوچک پاییز

حیاط کوچک پاییز

حیاط کوچک پاییز

حیاط کوچک پاییز

حیاط کوچک پاییز
 

 

روز ششم است.خدا هست، آسمان هست، زمين هم هست.

(و فرشتگان به خداوند گفتند براي چه انسان را خلق مي كني كه روي زمين خونريزي و فساد كند در حاليكه ما هميشه به عبادت تو مشغوليم و خدا گفت: من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد.)

روز هفتم است.خدا هست ،آسمان هست، زمين هست ،تو هستي.او هست. من...؟!من  هستم.

خدا هست، زمين هست، تو هستي.او هست. من هستم. آسمان؟!هست و نيستش يادمان رفته!

آفتاب آسمان داغ است.

او مي خندد.تو خشمگيني.من گريه مي كنم.

او خشمگين مي شود.او مي كشد....او دروغ مي گويد...او...

تو گريه مي كني من گريه مي كنم.

...

برگ هاي درختان زرد شده.

(-آقاي كارشناس لطفا در مورد ميزان هدايايي كه براي بچه ها مي خريم توضيح بديد!مثلا ماهي يكبار باشه خوبه و اينكه...)

تو مي شنوي. من  به خيابان مي روم....

-         خانوم تو رو خدا آدامس بخر.ارزون ميدم. يه دونه....

-         چند سالته؟

...

(به يك كارگر زير 16سال نيازمنديم.).....من مي بينم.تو مي بيني. او...؟!

...

قرچ قروچ!...قرچ ...صداي راه رفتن روي برف!گوش نواز...!

(- مقياس رو بيار پايين! زوم كن...) من، تو،او.نزديك تر مي شويم....

ردپاي من روي برف!چرا اين پاها همه رفته اند؟كاش بر مي گشتند!كاش تو برمي گشتي كاش او نمي رفت.چه خوب كه براي هم دلتنگ مي شويم.

...

اوه!چه بوي خوبي!حيف كه حساسيت دارم وگرنه تا شب كنار همين بوته ياس مي ماندم!

تو به چشم هايم زل مي زني و من مي بينم كه چقدر آشنايي!

او نمي داند من است يا تو!من او شده ام و تو من شده اي!

تو آسمان شده اي!من زمين شده ام !

زمين هست،آسمان هست.

خدا؟! هست و نيستش يادمان رفته!

روز چندم بايد باشد؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:36 توسط قاصدک |

 

میگفت چقدر پخته شدی! چقدر عوض شدی!

دویدم تو آینه خودمو نگاه کردم، راست میگفت! خودمو خوب ندیده بودم، من خودمم؟!!...

آخرین باری که با صدای بلند موسیقی سنتی گوش کردم کی بود؟!

چرا دیگه آل احمد و صادق هدایت را چندباره و چندباره نمیخونم؟!

آخرین بار کی قلم دزفولی دست گرفتم و چیزی نوشتم؟!

چرا وقتی شعری به ذهنم میرسه دیگه از اخوان نیست؟!

کمی با دقت تر توی آینه نگاه میکنم؛ خودمم!

همیشه همین شکلی بودم. ببین ! حتی دندونهایی که پر کردم سر جای خودشونند!

هنوز دوست دارم وقتی بارون میاد بدون چتر برم بیرون؛

هنوز از این سر شهر تا اون سرش پیاده میرم؛

هنوز از بچه گربه ها خوشم میاد؛

هنوز کتاب میخونم و موسیقی گوش میدم؛

هنوز از دروغ بدم میاد؛

هنوز...

هنوز...

برگشتم و گفتم:

- زندگی همینه! آدمها عوض میشن!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:42 توسط قاصدک |
معبد راستین

در ساخت بنا همه چیز مطیع او بود.کارگران بیگانه سنگ مرمر آوردند، همه برش خورده و جور.در پی هر حرکت سنجشگر انگشتانش سنگ ها برمی خاستند و جابجا می شدند.هرگز بنایی به این سهولت برپا نشده بود،بهتر آنکه گفته شود این معبد به شیوه معبدی راستین بنا شد.تنها چیزی که بود بر هر سنگ- از کدام معدن آمده بودند؟- خطوطی ناشیانه و بی معنی، حاصل دست کودکان، یا نوشته های کوه نشینان وحشی از سر کینه توزی، به قصد صدمه یا ویرانی کامل با ابزارهای بسیار تیز و بادوامی به درازای ابدیتی طولانی تر از عمر معبد حک شده بود.

«کافکا»

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 10:43 توسط قاصدک |
در جستجوی فضا

 

(مقاله جا و ناجایی در توضیح این مطلبه که روابط انسانها در فضا انجام میشه و وابسته به جای خاصی نیست...)

جا ، یک جای دور! همیشه فکر کردن به یک جای دور آرامش بخش است.چقدر دور باشد خوب است؟! می شود سوار اتوبوس بشوی و آنقدر بروی و بروی تا فکر کنی به اندازه کافی دور شده ای! دورِ دورِ دور!

مثلا برای کسی که از نزدیکیهای محل تلاقی البرز و زاگرس حرکت می کند جایی وسط بیابانهای یزد خیلی خوب است!یعنی خیلی دور است!جایی که فقط خودت باشی و آسمان و «جاده ای که کسی از آن نمی آید»!به خصوص وقتی حست کامل تر می شود که جاده به جایی که نشسته ای ختم شود و ماشینی هم که دربست گرفته ای و به راننده سپرده ای که حتما عصر برای بردنت بیاید دیر کرده باشد و پیش خودت فکر کنی چرا کرایه اش را کامل پرداخته ای که حالا...؟

اما نه! آنجا هم یک جاست!مثل همه جاهای دیگر با محدودیت های فیزیکی خودش و باید و نباید آدمها و جامعه اش!(...آهای سرِ کلاس باش.

-         ببخشید!

-         تفاوت فضا ، مکان و حس مکان را با توجه به مقاله در جستجوی فضاهای گمشده...)

فضاهای گمشده! چه عنوان جالبی!فضای گمشده ، فضایی که هیچ جا نیست.جای دور باید یک فضای گمشده باشد.فضایی که هیچکس نتواند به آن راه پیدا کند.وقتی در آن هستی فقط خودت باشی و ایده آلها و آرمانهایت.

یعنی یک فاضله؟! شاید! مدینه فاضله هم هیچوقت جایی وجود نداشته و جایی یا چیزی بوده که در ذهن سازندگانش وجود و نمود داشته!ولی این جای دور با آرمانشهر توصیف شده فیلسوفان و نظریه پردازان هم فرق دارد! جای دور جایی است که می روی و هفت دروازه آن را هفت قفل میزنی تا مبادا مجبور شوی به این زودیها از آن خارج شوی!جای  دور یعنی... (- خسته نباشید...

-         استاد! مقاله فضاهای گمشده...

-         اصلا سوال نپرس جواب نمیدم!امروز همش تو هپروت بودی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:25 توسط قاصدک |
     

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55 توسط قاصدک |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا





Powered by WebGozar

  RSS